دخترک
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧  

به نام خالق زیباییها

سلام به تمامی دوستان عزیزم. چند روز پیش توی اتوبوس چشمم به کتابی افتاد که برام خیلی جذاب و آموزنده بود. با تمام سادگی این کتاب من که چیزهای خوب و ارزشمندی از این کتاب یادگرفتم. این کتاب از ٢۵ داستان کوتاه تشکیل شده بود. ( شکلات ٢ ـ گردآوری و تدوین: مصطفی فوائدی)

در حین خوندن کتاب به فکرم رسید که بعضی از داستانهای این کتاب رو برای شما عزیزان هم بنویسم (که حتما برای شما هم جذاب خواهد بود.) لذا از محضر جناب اتوبوس رخصت طلبیدم و چند صباحی کتاب را به امانت نزد خوم نگاه داشتم به قصد ترویج فرهنگ کتابخوانی و قول دادم که حتما بازخواهم گرداند.نیشخند

داستانی که این بار برای شما گلهای خودم انتخاب کردم خیلی جای تأمل داره و حقیقتش رو بخواین خیلی فکر کردم که در ادامه چی بنویسم، اما بعضی از مطالب حرفش تو دل اون مطلب جای داره که حتما با خوندنش خودتون بهتر درک خواهید کرد.

 

........... دخترک .........

پیرمرد نابینا عصایش را تکان می داد و می گفت: یک نفر مرا از خیابان عبور دهد. وضع ظاهری پیرمرد بسیار نامرتب بود گویا مدت ها بود حمام نرفته و لباسش را عوض نکرده بود.

زنگ دبیرستان دخترانه زده شد. دخترها دسته دسته از مدرسه بیرون می آمدند و بی توجه از کنارش می گذشتند. بعضی به تمسخر چیزی گفته و می خندیدند. در این اثنا دختر هفت هشت ساله ای متوجه پیرمرد شد. دست پیرمرد را گرفت و سر شانه خودش گذاشت و گفت: برویم.

وقتی دخترک با پیرمرد از خیابان رد شدند مادرش از طرف دیگر صدا کرد مواظب خودت باش! آن طرف خیابان چه می کنی؟ صبر کن بیایم دستت را بگیرم!!!!

یا علی


کلمات کلیدی: شکلات 2 ،داستان دخترک
 
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧  

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمداله که دوباره می تونم بنویسم و در جمع دوستان گل وبلاگی خودم باشم. از خدا می خوام که کمکم کنه تا بتونم بمونم و از این جمع دوست داشتنی رها نشم.لبخند

سلام به همه ی شما دوستان گل خودم که خیلی خیلی دلتنگشون بودم.ماچ

قصد کردم اولین آپ من بعد از مدتها یک شعر زیبا و پر معنی از سهراب سپهریقلب شاعر بزرگ و دوست داشتنی باشه. تقدیم به شما خوبان:

......   و   ......

آری، ما غنچه یک خوابیم.

- غنچه خواب؟ آیا می شکفیم؟

- یک روزی، بی جنبش برگ.

- اینجا؟

- نی، در دره مرگ.

- تاریکی، تنهایی.

- نی، خلوت زیبایی.

- به تماشا چه کسی می آید، چه کسی ما را می بوید؟

- ...

- و به بادی پرپر...؟

- ...

دوستون دارم. تا بعد


کلمات کلیدی: سهراب سپهری
 
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

... و خدايی که در نزديکی است...

سلام بر دوستان عزيز خودم که حسابی دلم براشون تنگ شده بود قد تمام آسمون و زمين.

از دست اين زمونه که باعث دوری بسيار طولانی از شما گلها شده بود دلم گرفته شديد. اما اگه خدا بخواد می خوام هر چند وقت يکبارم که شده بيامو با شماها دردل کنم. البته اگه گوش شنوا باشه!!! دوستون دارم. التماس دعا. ياعلی

نورا و حرا


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤  

... و خدايی که در اين نزديکی است...

سلام به همه دوستان و همراهان عزيز خودم. نماز روزه‌هاتون قبول درگاه حق تعالی. راستی من و نورا رو از دعای خيرتون سر سفره افطار فراموش نکنيد. شرمنده از اينکه دير به روز کردم. آخه اين روزا سرم بدجوری شلوغه. بگذريم:

از قديما بزرگترا به ماياد دادن که رمضان ماه مهمانی خداست و حق مهمان بر ميزبان اينه که احتياجات و خواسته‌های مهمان رو براورده کنه. پس هر چی دعا و خواسته داريد ازش بخواين. اين رو هم مطمئن هستم که خدا صدای همه ماها رو می‌شنوه. اما ماچی؟؟؟ صداشو می‌شنويم؟؟؟ حرفاشو قبول داريم؟؟؟ علت اين سوال من يه داستانه که تو يه کتاب خوندم!! بد نيست شماها هم بخونيد:

جوونی بود که آرزو داشت بهترين کوهنورد دنيا بشه. برا همين هم تمام سعی و تلاش خودش رو روی اين کار گذاشته بود. تا اينکه يه شب تصميم گرفت شبونه از صخره‌های يک کوه بالا بره. خلاصه همينطور که داشت بالا می‌رفت پاش ليز خوردو از کوه پرت شد. چيزی جز سياهی از جلوی چشماش رد نمی‌شد که ناگهان بند حمايلش اونو بين زمين زمان معلق نگه داشت.

بعد از مدتی باصدای بلند فرياد زد: خدايا کمکم کن.

ندايی از آسمان آمد که: آيا مرا قبول داری؟

گفت: بله

ندا آمد که: پس بند حمايلت رو پاره کن!!!

اون جوون کمی به آسمون نگاه کردو دو دستی طنابش رو چسبيد.

صبح روز بعد امداد کوهستان خبری رو منشر کرد:

امروز صبح جنازه بک کوهنورد که محکم طنابی رو که ازش آويزان بود در دست داشت پيدا کرديم. در حاليکه يک متر بيشتر از زمين فاصله نداشت!!!!

حالا شما چقدر به طناب دنيا چسبيديد؟ نه خداوکيلی چقدر حرفای خدامون رو قبول داريمو بهش عمل می‌کنيم؟؟ کلاه خودمون قاضی کنيم. بهترين فرصته.

ياحق


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤  

.... و خدايی که در اين نزديکی است ....

و آن زمان که عشق تابيدن گرفت سياهی درونم به سپيدی گراييد و سبزه‌زار محکوم به مرگ ضميرم را طراوتی نو بخشيد.

((يا ايتها النفس المطمئنه؛ ارجعی الی ربک)) و شنيدم صدای ملکوتی معشوق را و پيوستم به ملکوتيتت تا دريابم چه‌ام و که‌ام.....

که چه خوش گفته‌اند که با عشق آسمانی پيمودن فرش به عرش به سان چشم بر هم زدنی است. پس چه مشتاق و آسان به سويت خواهم شتافت و داد برمی‌آورم:

برآنم که عشق بورزم در اين ديار ظلمانی؛ در اين ديار پر از فجايع و درد

و ندايت را ای معشوق آسمانی يافتم که: (( هو الذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها ليسکن اليها)) و به سوي يافتن عشقی زمينی شتافتم و تا نيمه ناقص خويشتن را کامل کنم و با زيباترين عشقها با سوی کامل‌ترين عشقها بشتابم......

و حال تو را يافتم نيمه مکمل من تا در کنار هم به جاودانگی برسيم و عشقی واقعی را درک کنيم...

ورودت را به زندگی خويش تبريک می‌گويم

همسرت حرا

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤  

...و خدايی که در اين نزديکی است ...

سلام بر تمامی رفقای عزيز و گل خودم و تشکر از کسانی که ورود درسا کوچولو تبريک گفتن. فرا رسيدن ماه رجب رو هم به همه تون تبريک می‌گم که اعياد بزرگی توی اين ماه داريم پيشاپيش تبريک....

...

رفته بودم تو فکر که اومد و ...

گفت: اه تو هم که ۲۴ ساعته تو فکری

گفتم: فکرکردن بده

گفت: نه اما... هميشه فکر کردن آره. حالا به چی فکر می کنی؟

گفتم: به اين دنيا و دل فريبی‌هاش! که نمی‌زاره يه دقيقه راحت باشی.

گفت: کاری نداره همش از دله! مواظب باش. ندای حقيقی رو از دل درياب.

گفتم: چطوری؟

گفت: گوشاتو ببند که حرف دلتو نشوی!!

گفتم: بعد...

گفت: چشماتو واکن که ببينی غفلت چی می‌گه و چه کار می‌کنه!؟

گفتم: آخرش...

گفت: منطقی برو جلو؛ نذار که احساسات روت تاثير بزاره.

گفتم: يعنی دل و کامل رها کنيم ديگه...

گفت: نه! نه اشتباه نکن. هر کی به هر جايی در باب عرفان و عشق حقيقی و از اينجور حرفا رسيده از راه دل رسيده اما...

گفتم: اما چی؟

گفت: به قول شهيد دکتر چمران:

الهی؛ توفيق ده که بر نفس خود امير شويم. ما را اسير کشور دل کن تا اسير فرعون نفس نشويم.

گفتم: ای ول... ياحق

گفت: ياحق

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٤  

... و خدايی که در اين نزديکی است...

انا اعطيناک الکوثر

سلام بر مادر پدرها. سلام بر اولين حامی ولايت و سلام بر تمامی دوستداران و محبين آن حضرت.

ولادت با سعادت حضرت فاطمه‌الزهراروز مادر و هفته بزرگداشت مقام زن رو به شما عزيزان تبريک می‌گم.

اين ماه ماه خوبی بود برام! چرا؟ چون چندتا اتفاق ناز و قشنگ افتاده:

۱. صاحب يه خواهر زاده خوشگل شدم به نام درسا که به قدری نمکيه که همرو نيومده عاشق خودش کرده.

۲. يه اتفاقات اساسی داره برام می‌افته که وقتی مطمئن شدم براتون تعريف می‌کنم.

۳. يه کار که خيلی بهش علاقه دارم هم پيشنهاد شده و چند وقته مشغولم به انجامشم.

خوب امروز داشتم يه کتاب رو ورق می‌زدم که به يه داستان خيلی قشنگ برخوردم که حسابی تنمو لرزوند تصميم گرفتم اين بار بجای پرسش و پاسخ معمول وبلاگم؛ اين داستان رو براتون بنويسيم . لطفا تا آخر داستان رو بخونيد و نظرتون رو برام بنويسيد. خيلی تکان دهنده است:

((چشمان پدر))

اين داستانی است درباره‌ی پسر بچه‌ی لاغر اندامی که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها او سنگ تمام می‌گذاشت. اما چون جثه‌اش نصف بقيه بچه‌های تيم بود تلاشهايش به جايی نمی‌رسيد. در تمام بازيها ورزشکار اميدوار ما روی نيمکت کنار زمين می‌نشست. اما اصلا پيش نمی‌آمد که در مسابقه‌ای بازی کند.

اين پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه‌ی ويژه‌ای بين آندو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازی روی نيمکت کنار زمين می‌نشست؛ اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او می‌پرداخت.

اين پسر هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش‌آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق می‌کرد که به تمرينهايش ادامه دهد. ولی به او می‌گفت که اگر دوست ندارد مجبور نيست اين کار را ادامه دهد.

اما پسر که عاشق فوتبال بود تصميم داشت آنرا ادامه دهد. او در تمام تمرينها حداکثر تلاشش را می‌کرد به اين اميد که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. اما همچنان او يک نيمکت نشين باقی ماند. پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق می‌کرد.

پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصميم او موافقت کرد زيرا هميشه با تمام وجود در تمرينها شرکت می‌کرد و علاوه بر آن به سايربازيکنان هم روحيه می‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی تمرينها شرکت کرد اما هرگز در هيچ مسابقه‌ای بازی نکرد.

در يکی از روزهای آخر مسابقه‌های فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرين مسابقه به محل تمرين می‌رفت مربی بايک تلگرام نزديک او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می‌کرد آرام باشد زير لب گفت:«پدرم امروز فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز تمرين نکنم؟»

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه‌های پسر گذاشت و گفت:«پسرم! اين هفته را استراحت کن. حتی لازم نيست برای آخرين بازی در روز شنبه هم بيايی.»

روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامی وارد رخت کن شد وسايلش را کناری گذاشت.مربی و بازيکنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:«لطفا اجازه دهيد من امروز بازی کنم. فقط همين يک روز.» مربی وانمود کرد که حرفهای اورا نشنيده است. امکان نداشت بگذارد ضعيفترين بازيکن تيمش در مهمترين مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شديدا اصرار می‌کرد. مربی در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:«باشد. می توانی بازی کنی.»

مربی و بازکنان و تماشاچيان نمی‌توانستند آنچه را می‌ديدند باور کنند. اين پسر که هرگز پيش از آن در مسابقه‌ای بازی نکرده بود تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبی نمی‌توانست او را متوقف سازد. او می‌دويد پاس می‌داد و به خوبی دفاع می‌کرد. در دقايق پايانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تيم شد...

بازيکنان او را روی دست بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچيان ورزشگاه را ترک کردند مربی ديد که پسر جوان تنها در گوشه‌ای نشسته است.

مربی گفت:«پسرم! من نمی‌توانم باور کنم. تو فوق‌العاده بودی. بگو ببينم چطور توانستی به اين خوبی بازی کنی؟»

پسر در حالی اشک چشمانش ا پر کرده بود  پاسخ داد:«می‌دانيد که پدرم فوت کرده است. آيا می‌دانستيد او نابينا بود؟»

سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:«پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه‌ها شرکت می‌کرد. اما امروز اولين روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه راببيند و من می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توانم بازی کنم.»

يا حق


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤  

.. و خدايی که در اين نزديکی است...

سلام بر دوستان عزيز خودم و عرض دلتنگی فراوان به خاطر تاخير بيش از اندازه بنده به علت حجم فراوان کار که بر دوش اين حقير موجود بود که بحمدالله مرتفع گرديد. قبل از اينکه طبق روال عادی برنامه برم سراغ پرسش و پاسخ مرسوم وبلاگم؛ می خوام جريان سفر يک روزه‌ای که با يک سری از دوستان وبلاگی روز جمعه صورت پذيرفت رو خدمدتون عرض کنم. چهارشنبه بائوباب يکی از دوستان عزيز رو ملاقات کردم و خبر داد که جمعه قراره بروند تنگه واشی حالی ببرند. ما هم که از خدا خواسته دعوت صورت نگرفته از سمت بائوباب را پذيرفته و خود را آويزان جمع نموديم. خلاصه بعد از کلی فراز و نشيب همراه با سه ماشين به سمت تنگه واشی رهسپار شديم؛ اما از آنجايی که از اين اکیپ شناخته شده همواره در امر تابلوسازی استفاده می‌شود متاسفانه با توطئه بعضی از عناصرمعلوم‌الحال به جای تنگه واشی از جنگل‌های سرسبز شمال سر درآورديم و يک روز بسيار به ياد ماندنی را با اين جمع گذرانديم. البته شرح کامل اين سفر به ياد موندنی رو می‌تونيد در وبلاگ زير مطالعه بفرمائيد:

 http://hezar-dastan.blogspot.com

(حتما بخونيد که از دستتون می‌ره)

خداييش جای همه‌تون خالی بود. بسه ديگه زيادی فک زديم بريم سراغ:

گفتم: عشق رو چه طوی می‌بينی؟

گفت :به وسعت تمام اين جهان.

گفتم: چه طوری معنيش می‌کنی؟

گفت: از منيت‌ها دور شدن و ما شدن

گفتم: معشوق بهتره يا عاشق؟

گفت: معشوقی که عاشق باشه.

گفتم: تو عاشقی؟

گفت: آدم عاشق آگه زنده فرزش کنيم آدم نيست.

گفتم: چطوری از عشقت حمايت می‌کنی؟

گفت: با خون.

گفتم: اگه عشقت رو از دست بدی؟

گفت: ديگه منی وجود نخواهد داشت که بدون معشوق بمونه.

و نگاهی که در افق آسمانها در پی چيزی بود.

ياعلی


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤  

... و خدايی که در اين نزديکی است ...

گــر دست دهــد خاک کف پــای نــــــگارم

                                                    بــر لــوح بصــر خط غبــــاری بــنـــــــــگارم

پـــروانه‌ی او گـــر رسدم در طلب جـــــان

                                                     چون شمع همان‌دم به دمی جان‌بسپارم

گفت: بی خيل بابا! يا خودش مياد يا نامش! خيلی تو فکری؟؟

گفتم: سلام. آره! يادته می گفتم می‌خوام از نوع شروع کنم!

گفت: اما ايندفعه يه عشق خدايی.

گفتم: اره. عشقی که تا ابد برام بمونه!

گفت: خوب!!

گفتم: بسم الله رو گفتم!

گفت: ای ول! آفرين. خوشحالم کردی. حالا چيه؟ پس چرا اينقدر نگرانی؟

گفنم: از گذشته می‌ترسم. از تکرارش.

گفت: مگه عبرت نگرفتی؟ مگه از بيراهه‌ها برنگشتی؟ مگه تو مسير درستش پا نذاشتی؟

گفتم: چرا! اما... اين گذشته تلخ دلم رو ترسونده! به قول قديميا مار گزيده از رسيمون سياه و سفيد می‌ترسه!

مثل هميشه با اون لبخند هميشگيش و با يه نگاه پر از تجربه ذل زده بود بهم و فقط نگام ميکرد.

گفتم: مگه قرار نبود کمکم کنی؟

گفت: اينها همش طبيعيه! درسته! کاش دچار اون اشتباه نمی‌شدی اما خدا رو شکر کن که فهميدی و به اشتباهت پی بردی.

حرفی برا گفتن نداشتم فقط نگاش کردم.

گفت: بابا جان قرار نيست اشتباه گذشته باعث يه اشتباه ديگه تو زندگيت بشه! بلکه اون اشتباه بايد جای پای تو رو برای گام درست بعدی محکم کنه.

گفتم: می دونم اما ....

گفت: اما نداره. اگه عشقت عشق باشه تمومه! ياعلی؟

گفتم: ياعلی!!


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤  

... و خدايی که در اين نزدکی است...

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک .... به سرغ من اگر می‌آييد نرم و آهسته بياييد ... برآنم که عشق بروزم...

زير لب زمزمه می‌کرد... رفتم جلو

گفتم: سلام

گفت : سلام . (در حالی که چشمکی بهم زد گفت) چيه با هميشه فرق داری؟!

گفتم: آره. نيومد!

هيچی نگفت

گفتم: حتی برای يه تبريک خشک وخالی

هيچی نگفت.

گفتم: دلم شکست.  اينقدر بی وفايی

خنديد و گفت: وفا . عشق. عرش. زمين.انسان. فراموشش کن.

گفتم: ای بابا! کاش می‌تونستم.

گفت: حالا چی؟ چه کاره‌ای. هنوزم می‌گی عشق ورزيدن خطاست.

گفتم: ديگه دلمو می‌دم دست روزگار. می‌خوام از نوع شروع کنم . اما نه اين بار عشق زمينی.

هيچی نگفت فقط خنديد

گفتم: کمکم می‌کنی!

گفت: برآنم که عشق بورزم در اين ديار ظلمانی

گفتم: برآنم که عشق بورزم در اين ديار ظلمانی

هم صدا شديم و گفتيم: ياعلی


کلمات کلیدی: