... و خدايی که در اين نزديکی است...
انا اعطيناک الکوثر
سلام بر مادر پدرها.
سلام بر اولين حامی ولايت
و سلام بر تمامی دوستداران و محبين آن حضرت. 
ولادت با سعادت حضرت فاطمهالزهرا
روز مادر
و هفته بزرگداشت مقام زن
رو به شما عزيزان تبريک میگم. 


اين ماه ماه خوبی بود برام!
چرا؟
چون چندتا اتفاق ناز و قشنگ افتاده:
۱. صاحب يه خواهر زاده
خوشگل شدم به نام درسا
که به قدری نمکيه که همرو نيومده عاشق خودش کرده.
۲. يه اتفاقات اساسی داره برام میافته که وقتی مطمئن شدم براتون تعريف میکنم.
۳. يه کار که خيلی بهش علاقه دارم هم پيشنهاد شده
و چند وقته مشغولم به انجامشم.
خوب امروز داشتم يه کتاب رو ورق میزدم
که به يه داستان خيلی قشنگ برخوردم
که حسابی تنمو لرزوند
تصميم گرفتم اين بار بجای پرسش و پاسخ معمول وبلاگم؛ اين داستان رو براتون بنويسيم .
لطفا تا آخر داستان رو بخونيد
و نظرتون رو برام بنويسيد.
خيلی تکان دهنده است:
((چشمان پدر))
اين داستانی است دربارهی پسر بچهی لاغر اندامی که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها او سنگ تمام میگذاشت. اما چون جثهاش نصف بقيه بچههای تيم بود تلاشهايش به جايی نمیرسيد. در تمام بازيها ورزشکار اميدوار ما روی نيمکت کنار زمين مینشست. اما اصلا پيش نمیآمد که در مسابقهای بازی کند.
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطهی ويژهای بين آندو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازی روی نيمکت کنار زمين مینشست؛ اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او میپرداخت.
اين پسر هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانشآموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق میکرد که به تمرينهايش ادامه دهد. ولی به او میگفت که اگر دوست ندارد مجبور نيست اين کار را ادامه دهد.
اما پسر که عاشق فوتبال بود تصميم داشت آنرا ادامه دهد. او در تمام تمرينها حداکثر تلاشش را میکرد به اين اميد که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند. اما همچنان او يک نيمکت نشين باقی ماند. پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق میکرد.
پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصميم او موافقت کرد زيرا هميشه با تمام وجود در تمرينها شرکت میکرد و علاوه بر آن به سايربازيکنان هم روحيه میداد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامی تمرينها شرکت کرد اما هرگز در هيچ مسابقهای بازی نکرد.
در يکی از روزهای آخر مسابقههای فصلی فوتبال زمانی که پسر برای آخرين مسابقه به محل تمرين میرفت مربی بايک تلگرام نزديک او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی میکرد آرام باشد زير لب گفت:«پدرم امروز فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز تمرين نکنم؟»
مربی دستانش را با مهربانی روی شانههای پسر گذاشت و گفت:«پسرم! اين هفته را استراحت کن. حتی لازم نيست برای آخرين بازی در روز شنبه هم بيايی.»
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامی وارد رخت کن شد وسايلش را کناری گذاشت.مربی و بازيکنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:«لطفا اجازه دهيد من امروز بازی کنم. فقط همين يک روز.» مربی وانمود کرد که حرفهای اورا نشنيده است. امکان نداشت بگذارد ضعيفترين بازيکن تيمش در مهمترين مسابقه بازی کند. اما پسر جوان شديدا اصرار میکرد. مربی در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت:«باشد. می توانی بازی کنی.»
مربی و بازکنان و تماشاچيان نمیتوانستند آنچه را میديدند باور کنند. اين پسر که هرگز پيش از آن در مسابقهای بازی نکرده بود تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبی نمیتوانست او را متوقف سازد. او میدويد پاس میداد و به خوبی دفاع میکرد. در دقايق پايانی بازی او پاسی داد که منجر به برد تيم شد...
بازيکنان او را روی دست بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچيان ورزشگاه را ترک کردند مربی ديد که پسر جوان تنها در گوشهای نشسته است.
مربی گفت:«پسرم! من نمیتوانم باور کنم. تو فوقالعاده بودی. بگو ببينم چطور توانستی به اين خوبی بازی کنی؟»
پسر در حالی اشک چشمانش ا پر کرده بود پاسخ داد:«میدانيد که پدرم فوت کرده است. آيا میدانستيد او نابينا بود؟»
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:«پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقهها شرکت میکرد. اما امروز اولين روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه راببيند و من میخواستم به او نشان دهم که میتوانم بازی کنم.»
يا حق