ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۳  

دروازه بان

گفتم: در گروه خودتان چه كاره اي؟

گفت: دروازه بان دلم!

گفتم: اين هم شد كار؟ برو خط حمله.

گفت: فكرم از دروازه مطمئن نيست. دلم يك دروازه است. اگر كنترل نكنم, مي بيني پي درپي گل مي خورم.

گفتم: مثلاً چه گلي؟

گفت: گل گناه, گل هوس, گل غرور, گل دوستيهاي حساب نشده, گل غفلت از آينده و آخرت!

گفتم: چطور است جمع شويم و با ((تيم ابليس)) مسابقه بدهيم؟

گفت: بشرط اينكه خودم دروازه بان باشم. چون مي دانم كه از چه زاويه اي ((توپ گناه)) را به طرف دروازه ي دلها, شوت مي كنند.

گفتم: قبول. ولي از كجا اين تجربه را كسب كرده اي؟

گفت: زاويه ي حمله ي ابليس, ((غفلت)) است و ((غرور)) ,وقتي چراغ ((ياد)) خاموش مي شود, غرور به دشمن ((گرا)) مي دهد, آنگاه گل گناه دروازه ي دل را مي گشايد. شيطان, حريف قدري است. نمي شود آن را دست كم گرفت.

گفتم: پس تو ((خط دفاع)) را بيشتر دوست داري!

گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبي داشته باشد, مهاجم خوبي هم نمي شود.

گفتم: ديگر كدام زاويه را بايد مراقب بود؟

گفت:

خواهي نخوري زتيــم ابــليس شكست                بايــد به دفـاع از دل وديــــده نشست

چون شوت شود به سوي دل توپ گناه                دروازه دل به روي گناه آن بايد بست

گفتم: دروازه باني هم عجب لذتي دارد!

گفت: به شرط آنكه گل نخوري وحمله ي شيطان را دفع كني. ((جهاد با نفس)) به همين جهت بالاترين مبارزهاست.

 


کلمات کلیدی: